هفته سی و سوم
سلام علیکم آقا!

سنگین شدم، البته تا حالا 10.5 کیلو اضافه وزن داشتم اما تو بزرگ شدی و تعادل من هم به هم خورده، بلند شدن و نشستن سخت شده ، برای گل پسرم شال گردن و کلاه با کاموای آبی و سفید بافتم، مدلش رو ساده انتخاب کردم تا برای نی نی کوچولوی من پوشیدنش سخت نباشه، این هم از توصیه مامان ناهید، البته به دستور ایشون در حال بافت شال و کلاه سفید برای تو هستم که تو سه ماه نوزادی قابل استفاده باشه، امر کردند نرم و لطیف و ساده باشه، مامان ناهید برات یک پتوی خوشگل بافته که برای روتختی هم قابل استفاده است، قصد بافتن رو بالشی هم برات داره، اوضاعت از همین حالا خوبه!

این هفته برای چک آپ رفته بودیم که اتفاق بدی افتاد،دم درب ساختمان قو ( مطب دکتر) تعادلم به هم خورد و با یک پا رفتم توی جوی آب خیابون
، تنها کاری که کردم با یک دست تو رو محکم گرفتم ( همون شکمم) که ضربه نخوری و با یه دست دیگه هم لبه جوی رو که به تو نخوره و ازش فاصله بگیرم، نتیجه اش ضربه شدید به زانو و ساق و ران پای راست و کبودی و ورم و زخم و ......، استرس زیاد هم دست آورد دیگه این ماجرا بود که نکنه چیزیت شده باشه
، به منشی گفتم و دکتر معاینه کرد و تو خوب بودی، خودم داغون شدم که فدای سر پسرم. بابایی که در این مدت در حال پارک کردن ماشین بود تا وقتی تو مطب نیومد متوجه چیزی نشد و بعد از فهمیدن نمی دونست نگران من باشه یا تو
.
بابایی یه عکس جدید از نگار جون ( دختر دوست بابایی، عمو مهرداد و خاله نسیم) رو برام فرستاد، خیلی وقته که ندیدمش و حسابی خوردنی شده:

دایی امیر برای تعطیلات محرم پیش ماست تا درس بخونه، بقیه هم رفتند طالع تا عزاداری کنند و برای من و دایی غذای نذری بیارند، خدا شاهده که داییت از من ویارش خیلی خیلی بیشتره، خدا رحم کرد حامله نیست
!


هفته سی و سوم 
